خرید بک لینک
ما همان جا، همان روزها ، و همان لحظه ها باید دستها را بالا میبردیم ولی ترسیدیم و به لایه های خود خزیدیم و،افسانه های خود را ساختیم و پرداختیم. ما باید این روز ها را این پاییز ها و زمستان ها این فصل ها را می خوابیدیم ،تا نشنیدن،تا ندیدن،تا نشدنها را نبینیم .فکر میکنم که ما موهایمان را برای چه سفید کرده ایم؟ چه چیز و چه کس ارزشش را داشت ؟ فکر میکنم که میانِ اینهمه "خشکیدن"چگونه زیسته ام ؟ میدانی؟ زندگی فقط به زندگی کردن میّسر است و بس .نه آنچه بر ما گذشت ،و اکنون که دیگر نه طلبی است و نه قراری و بیقراری ، و نه حتی گفتمانی جز آنکه ناگفته میدانیم و محفوظ است . باری زندگی فقط به زندگی کردن میسر است و این تمامِ ندانستنِ من است ،تمامِ آنچه اندوختهام .

برچسب: نویسنده: یاسین کوشکی تاريخ: سه شنبه 26 دی 1402 ساعت: 19:03

جلوی آینه آسانسور غمی كه در چشمان اين مرد موج ميزند که بر تمام كوچهها ،خيابانها ، و کسانی که میشناسم نشسته،نمیدانم آیا میتوانم به تو بگویم عزیزم یا نه! به تو که سالهاست که تو را ندیدهام و صدایت را هم نشنیدهام. انگار که اندازهی قطر کرهی زمین از هم دور هستیم. تو برای من تبدیل شدهای به یک تکه از تاریخ شاید سالهایی که بر من گذشت، برای خیلیها زمان زیادی نباشد. ولی برای من مثل یک عمر میماند. یک عالمه اتفاق... مثل یک توپ اسکواش به در و دیوار و زمین و هوا پرتاب شدهام و بالا و پایین رفتهام.حالا اینجا ایستاده ام و دارم به حس غربتی که بین آدمهای اطرافت داری فکر میکنم . و حالا هم بعد از همه این سالها همچنان همین حس را دارم؛ نگاه کردن به صورتم مثل این میماند که آدم به سراغ انباری خاک گرفتهی یک خانهی قدیمی برود، و آلبوم عکس قدیمیاش را پیدا کند و شروع کند به نگاه کردن عکسهایی که تصویر سالهای گذشته را روی خود ضبط کردهاند. بیشتر آدمهای موفق در زمان حال زندگی میکنند. صبح زود از خواب بیدار میشوند و سر کارشان میروند ، پول به حساب بانکیشان اضافه میکنند و شب با خانوادهشان بیرون میروند و در رستورانهای چرخان خرچنگ میخورند. آنها آدمهای حال هستند. آدمهای باحال، آدمهای خوشحال. گذشتهای ندارند،مدرن هستند،تاریخ ندارند ،خاطره ندارند،تمام زندگیشان در حال برنامهریزی برای آینده است، ولی من مثل یک جسد متحرک روبروی آینه، ته دلم یک غم ملایم نشسته، در حسرت لحظاتی که از دست دادهام، آدمهایی که دیگر هیچ وقت ندیدمشان، و بعد به طرز بیمارگونهای به دنبال آسیب های گذشته هستم ! به راستی دلبستگی و وابستگی آدم از نقطه آسیب شکل میگیرد،من مرد غمگینی را در چشمانم میبینم وچهرهی احمقان

برچسب: نویسنده: یاسین کوشکی تاريخ: پنجشنبه 21 دی 1402 ساعت: 15:11

نـــَــه! نه رفیق دوردست، رفیق روزهای دور ، روبراه نیستیم. از کجا بگویم که دلخوش کنمت به روبراهی؟ از کجای این راه دور می توانم لحظه ای را دوره کنم برای ثبت خاطره ای که وانمود کنم که در گذشته ای دور و یا نه چندان دور، اندکی خوش بودیم و گذشت؟ و این روزها که نـــَــه نمی گذرد. شاید همۀ ما با پای پیاده در مسیر خیابان مدرسه در سرمای منفی ۱۵ درجه بی شکایت جا مانده ایم! بی شکایت، بی هویت، بی دلیل و مدام ،هیچوقتهایمان به همیشه ، و همیشه هایمان به هیچوقتها ختم شد ، کاش همانجا یخ میزدیم رفیق

برچسب: نویسنده: یاسین کوشکی تاريخ: جمعه 8 دی 1402 ساعت: 20:20

صفحه بندی